تبلیغ صفحه خبر
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 - 16:14
کد خبر : 1344

اسما روانخواه

جنگ و مبعوث شدن ما

جنگ و مبعوث شدن ما

قرار است عزیزی را بدرقه کنم برای ادای آیین حج و بنده‌گی! در محوطه‌ی باز پروازهای خروجی فرودگاه مشهد؛ روی پله‌های سالن ورودی؛ در گوشه‌ای تاریک و پر همهمه؛ تنها و زانو به بغل گرفته؛ نشسته‌ام و شوق و تمنای همه‌شان را با تعجب؛ با حسرت؛ با پرسش؛ نگاه می‌‌کنم!

قرار است عزیزی را بدرقه کنم برای ادای آیین حج و بنده‌گی! در محوطه‌ی باز پروازهای خروجی فرودگاه مشهد؛ روی پله‌های سالن ورودی؛ در گوشه‌ای تاریک و پر همهمه؛ تنها و زانو به بغل گرفته؛ نشسته‌ام و شوق و تمنای همه‌شان را با تعجب؛ با حسرت؛ با پرسش؛ نگاه می‌‌کنم!
خط مشهد-از پشت سر؛ در میان همان تاریکی و همهمه؛ کلماتی مبهم با لهجه‌ی کردی به گوشِ تشنه‌ام می‌رسد: گیلان غرب_عملیات مطلع‌الفجر_ سر پل ذهاب_ مجروح! یکی با صلابت و محکم این‌ها را ادا می‌کند و دیگری با صدایی آرام و نفس‌های سنگین و خِس خِس سینه! کلماتش را شمرده شمرده می‌خواند و در ذهن من؛ انگار که هاجر؛ هفت بار میان صفا و مروه دویده است و دیگر نفس و رمقی برایش نمانده است! صدای بلندگو بلند می‌شود! باید بروم نزدیک برج نوری! پاهایم سنگین است.
چند قدمی می‌روم؛ نمی‌توانم! بر می‌گردم! دست دست می‌کنم و با شرمی شبیه به شرم دخترکی پنج ساله؛ به شانه‌ی همان مرد همان که سال‌های دور؛ در گیلان‌غرب؛ هفت‌بار میان صفا و مروه دویده است می‌زنم و می‌گویم: «ببخشید آقا، یه سوالی داشتم! شما جانباز هستید؟» نگاهم می‌کند؛ سکوت می‌کند و در نهایت با تعلل می‌گوید: «بله دخترم». حالا با جرئت بیشتر می‌گویم: «من داشتم می‌رفتم؛ فقط برگشتم که بهتون بگم دورتون بگردم!». متعجب است! نجیب است! مهربان است! گردنش را کمی خم می‌کند و با چشم‌های خیس شده؛ همانطور آرام و شمرده و از نفس افتاده می‌گوید: «وظیفمون بوده دخترم». می‌گویم:‌ «وظیفه که خیلی‌ها داشتن اما شما خیلی مرد بودی، دورتون بگردم
قصد می کنم شانه‌اش را بفشارم به رسم دختری که پیش تر، لبخند می‌زند. خداحافظی می‌کنم و حالا، سنگین و سبک‌بار در فضایی که تمامش شوق است و تمنا؛ رها می‌شوم جنگ همیشه سیاه است. تاریک است.
پلید است! اما برای این خاک؛ جنگ، «اللهم لک الحمد حمد الشاکرین على مصابهم» است! جنگ، ادای آیین بنده‌گی‌ست! سعی میان صفا و مروه است! قربانی کردن اسماعیل است.
گذر‌ سیاوش است از آتش؛ آرشی است کمان بر دست و جان بر کف؛ حسینی‌ است ایستاده در مقابل ظلم! جنگ همیشه پلید است اما برای این خاک؛ یافتن نور است برای ادامه‌ی زندگی! یافتن معنای زندگی‌ست! و چه حماسه‌‌ی پرشوری‌ست جنگیدن برای این خاک که از دست می‌دهی و بالاتر می‌روی! قربانی می‌کنی و غنی‌تر می‌شوی! فدا می‌شوی و زنده‌تر می‌شوی! مکه نرفته؛ سعی میان صفا و مروه را با نفس‌های کم‌رمق؛ ادا می‌کنی! خون می‌دهی و مبعوث می‌شوی

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.